و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد.
سر انجام گنجشک روي شا خه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :با من بگو ازان چه سنگيني سينه توست .
گنجشک گفت :لانه کوچکي داشتم ارمگاه خستگي هايم بود
و سر پناه بي کسي ام تو همان را از من گرفتي اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟
کجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغض راه به کلامش بست
سکوتي در عرش طنين انداز شد فرشتگان سر به زير انداختند.
خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود
خواب بودي باد را گفتم تا لانه ات را را واژگون کند ان گاه تو از کمين مار پر گشودي
گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت :و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .هايهاي گريه هايش ملکوت خدا راپر کرد.........!!!

خداي من!هيچ وقت ان لحظه را فراموش نمي کنم
که براي لحظه اي از رحمت تو نا اميد شدم
وصداي گريه من تمام فضاي اتاقم را پر کرده بود
باز هم تو کنارم امدي
اشکهامو پاک کردي انقدر شرمنده شدم که
نتوانستم براي لحظه اي به اسمانت نگاه کنم
مهربان من! به اميد روزي که بنده خوب تو باشم