از دوزخ اين بهشت رهايي ام بخش
در اين جا هر درختي را قامت دشنامي است
و هر زمزه اي بانگ عزايي است
وهر چشم اندازي سکوت گنگ وبي حاصل رنج زاي
گسترده اي.
در هراس دم مي زنم
در بي قراري زندگي ميکنم
و بهشت تو برايم بيهودگي رنگيني است
هيچ کس هيچ چيز در اينجا // به خود // نيست
بودن من بي مخاطب مانده است
من در اين بهشت
همچون تو در انبوه آفريدهاي رنگارنگت تنهايم
دردم درد بي کسي بود