جای ایمان روی طاقچه خالی است
می دانم ....... می دانم ....!!
قصه ما به سر رسيد کلاغه به خو000000
گريه امانش نداد!!!!!!!!!!!0
قصه گو به نيمه هاي قصه رسيد
کلاغ توي اين تاريکي ان دورها سو سوي چراغي ديد
اين بار بايد قبل از به سر رسيدن قصه به خانه اش مي رسيد
قصه گو از نيمه قصه گذشت
کلاغ خيره به سوسوي دور چراغ
هر چه توان داشت بال زد
اشک توي چشمهايش جمع شده بود
قصه گو به اخر قصه رسيد هنوز چيزي نگفته بود
کلاغ تندتر بال مي زد بال بال ميزد
چراغ که خاموش شد
بغض کلاغ همون جا توي تاريکي اسمان ترکيد
قصه گو گفته بود!!!!!!!!!!!

.............................................
تولدم وتولدش مبارک
روز ها مي دزدند تازگي را از سيب
آري چون نباشي
نيمه سيب تو تنهاست....... نیمه سیب من