اي همه نفس !!!!، نفس بده تا از نفس نيفتم
نگذار اين روز هاي نفسگير نفس را از من بگيرند
.
.
.
.
مهربانم !!! بالا نمي اید اين نفس نيمه
از نفس بريدم
كمك كن
كمك كن تا از نفسهاي تو جون بگيرم ............


گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
خدا همهي گناهها رو ميبخشه (زمر)
گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو ميبخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران )
گفتم: نميدونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم ميزنه؛ ذوبم ميكنه؛ عاشق ميشم! ... توبه ميكنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
خدا هم توبهكنندهها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره)
ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك
گفتي: اليس الله بكاف عبده
خدا براي بندهاش كافي نيست؟ (زمر)
گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار ميتونم بكنم؟
گفتي:
يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما
اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت ميفرستن تا شما رو از تاريكيها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب )
خداي من ....
واقعيت غلط درست هم غير ممكن و حقيقت باز هم پشت ابر
خسته ام از راه هاي نرفته كه پايان هيچ كدامشان شبيه تو نيست
من گم شده ام ....
مانده ام تنها با نام تو كه حتي در فرهنگ عميد هم معنا نميشود

تا ایمانم
نام ونان برایم نیاورد
قوتم بخش
تا نانم و حتی نامم
در خطر ایمانم افکنم

مرا ترک کردی
مگذار تو را ترک کنم روزی ....
بود یا نبود من با تو
این دستان من و نیاز دستان تو را داشتن ......!!
و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد.
سر انجام گنجشک روي شا خه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :با من بگو ازان چه سنگيني سينه توست .
گنجشک گفت :لانه کوچکي داشتم ارمگاه خستگي هايم بود
و سر پناه بي کسي ام تو همان را از من گرفتي اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟
کجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغض راه به کلامش بست
سکوتي در عرش طنين انداز شد فرشتگان سر به زير انداختند.
خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود
خواب بودي باد را گفتم تا لانه ات را را واژگون کند ان گاه تو از کمين مار پر گشودي
گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت :و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .هايهاي گريه هايش ملکوت خدا راپر کرد.........!!!

خداي من!هيچ وقت ان لحظه را فراموش نمي کنم
که براي لحظه اي از رحمت تو نا اميد شدم
وصداي گريه من تمام فضاي اتاقم را پر کرده بود
باز هم تو کنارم امدي
اشکهامو پاک کردي انقدر شرمنده شدم که
نتوانستم براي لحظه اي به اسمانت نگاه کنم
مهربان من! به اميد روزي که بنده خوب تو باشم
جای ایمان روی طاقچه خالی است
می دانم ....... می دانم ....!!
قصه ما به سر رسيد کلاغه به خو000000
گريه امانش نداد!!!!!!!!!!!0
قصه گو به نيمه هاي قصه رسيد
کلاغ توي اين تاريکي ان دورها سو سوي چراغي ديد
اين بار بايد قبل از به سر رسيدن قصه به خانه اش مي رسيد
قصه گو از نيمه قصه گذشت
کلاغ خيره به سوسوي دور چراغ
هر چه توان داشت بال زد
اشک توي چشمهايش جمع شده بود
قصه گو به اخر قصه رسيد هنوز چيزي نگفته بود
کلاغ تندتر بال مي زد بال بال ميزد
چراغ که خاموش شد
بغض کلاغ همون جا توي تاريکي اسمان ترکيد
قصه گو گفته بود!!!!!!!!!!!

.............................................
تولدم وتولدش مبارک
روز ها مي دزدند تازگي را از سيب
آري چون نباشي
نيمه سيب تو تنهاست....... نیمه سیب من
کجا خوبي چون تو بيابم؟
هميشه وقتي ميان خروارها ترديد گم مي شوم فقط نام تو کافيست
تا دل از هر چه سياهيست رهايي يابد
خداي من!
شرم دارم...از اينکه فقط صدايت ميزدم اما چشمهايم را مي بستم.....! من کور کورانه تو را
فرياد مي کردم....!
تو در من حل بودي و من تو را در دورها مي جوييدم؟!...تو من بودي و من فارغ از حضورت، تن به سکوت داده
بودم؟!...چه سرشار از هويت بودم و بي هويت مي نمودم...
چه از تو بودم و خود را جدا از تو مي پنداشتم.من بودم اما گويي نبودن را باور کرده بودم.
و تو...بودي و من بودنت را از ياد برده بودم...
هنوز هم اينجا مانده ام سر در گم . دوباره صدايت ميزنم
شايد که به همت مهر دوباره ات پر گشودم........!!!!